بی وفا


بی وفا

عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد . مادر ترزا

عشق نخستین سبب وجود انسانیست . وونارگ

عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . ارد بزرگ

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد . شکسپیر

عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی . شانفور

عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست . کوستین

عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند . جبران خلیل جبران

عشق برای مرد از احساسات عمیق و غیر ارادی نیست ، بلکه قصد و عقیده است . مادام دوژیرادرن

عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است . زابوتن

عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بیوفائی است . ژرژسان

عشق معجزه ایست . امیل زولا

عشق شیرینی زندگیست . مارسل تینر

عشق مزیت دو فردیست که دائم سبب رنج و اندوه یکدیگر می شوند . سنت بوو

عشق یکنوع تب و حرارت شدید است . استاندال

عشق گل کمیابی است . آندره توریه

عشق حادثه ایست . کولارن

عشق چیزیست که به هیچ چیز دیگر شباهت ندارد . ریشله

عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد . بوبن

عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را میگشاید . ایوانز

عشق این توانائی را می دهد که بگوئید ، پوزش می خوا هم . کن بلانچارد

عشق یعنی ترس از دست دادن تو . مثل ایتالیائی

عشق تاریخچه زندگی است.... اما در زندگی مرد واقعه ای بیش نیست . مادام دواستال

عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم ،عشق متعهد است مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند . لئوبوسکالیا

عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد. عاملیست که دو تن را مبدل بفرشته ی واحدی می کند . ویکتور هوگو

عشق رمز بزرگیست . افلاطون

عشق تجارت خطرناکیست که همواره به ورشکستگی می انجامد . شانفور

عشق نبوغ عقل است. توسنل

عشق دردیست که فقط سه دارو دارد: گرسنگی ، انتظار ، انتحار . کراتس

عشق نمی دانم چیست و نمی دانم چگونه سپری می شود . مادموازل دوسگوری

عشق دردیست شدیدتر از تمام دردهای دیگر ، زیرا در عین حال روح و قلب و کالبد را رنج می دهد . ولت

عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد و الا معشوق بهانه است . آلفونس کار

عشق ظالمی است که به احدی رحم نمی کند . کرنی

عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است . برنارد شاو

عشق چیزیست که بیعقلان را عاقل می کند و عاقلان را عاقلتر می نماید و آن ها را که بیش از اندازه عاقلند را کمی بی قید می سازد .؟

عشق چیزیست که نخست به شما پرو بال می دهد تا بعد بهتر بتواند بدامتان بیندازد . د. اسمیت

عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند . مارکوس بیکل

عشق خوشبختی است که دو طرف برای هم ایجاد می کنند . ژرژسان

 

+نوشته شده در 16 فروردين 1389.(42بازدید )ساعت23:25توسط کامران | |

دست نوشته دل

مدتهاست از پشت پنجره قلبم به عابران خيابان تنهايي مينگرم و بهت زده به عاشقان خيره ميشوم  واي خداي من اين چه حكمتي است.،من مدتهاست تنهايم و در ويرانه قلبم كسي جز نعش خودم نيست . به كدامين مقدسات قسم بخورم كه ديگر رمقي براي عاشقي ندارم .چرا؟ چرا حال كه ديگر همه چيز را فراموش كرده ام باز  هم بايد عاشق باشم؟عاشق بودم اما فراموش شدم و فراموش كردم.نميدانم تكرار بودن ها برايم چه سودي دارد .قصه با او بودن به پايان رسيد نميخواهم با ديگري بودن را تجربه كنم .دريچه هاي قلبم بسته شده،راهي براي ورود نيست  .پس به همه بگوييد ورود ممنوع.......

+نوشته شده در 18 اسفند 1388.(50بازدید )ساعت23:07توسط کامران | |

سرم را در تاريکي گودالها فرو مي‌برم. لباس سکوت بر تن مي‌کنم و ديگر به تو نمي‌گويم بمان. کنار مي‌روم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم. حس را در خودم مي‌کشم. عشق را سرکوب مي‌کنم تا با تنهايي خود خوش باشي.
من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو مي‌خواستي برايت فراهم کردم. آسوده باش که به آنچه مي‌خواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظه‌اي به آنچه من مي‌خواستم فکر هم نکردي...
براي اعتراض نيست که اين سخنان را مي‌گويم. بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نمي‌گويم. تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم...!

+نوشته شده در 18 اسفند 1388.(40بازدید )ساعت22:44توسط کامران | |

درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی .. روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است. "زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته. ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی. ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت. می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد. دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی. می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است. این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.

+نوشته شده در 18 اسفند 1388.(43بازدید )ساعت22:37توسط کامران | |

اهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه چه معنا دارد؟!

من به او خنديدم!

گفت: روي ديوار و درختان ديدم!

باز هم خنديدم!

گفت: خودم ديدم مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينا مي داد!

آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسيد!

بغلش كردم و بوسيدم!

و با خود گفتم: بعدها با ديدن بي وقفهء درد، سقف ديوار دلت خم گردد

و آنوقت مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد...

 


 

+نوشته شده در 08 اسفند 1388.(32بازدید )ساعت19:59توسط کامران | |

نمی دونم چند سالش بود... شايد ۱۵ يا ۱۶... شايد ۱۴ يا ۱۷...

خيلی تنها بود...

فاصله اي که با خانواده اش پيدا کرده بود هر روز بيشتر و بيشترميشد...

ديگه با کسی هم صحبت نبود.

ديگه حرفاشو به پدر و مادرش نمی زد...

ديگه با هم نمی خنديدند.

خيلی تنها بود.

دوستان معدودی داشت ولی هيچکدوم با او همدل نبودند...

گاهی وقتا نياز به داشتن يه دوست خوب رو توی زندگيش احساس می کرداولش فکر می کرد چه خوب بود اگه يه دوست دختر داشته باشه... کسی که می تونست باهاش صمیمی باشه... رو راست باشه... حرف دلشو بهش بزنه... کسی که براش مهم باشه... کسی که به عواطفش اهمیت بده... چند سالی گذشت ولی دوستی پیدا نکرد. خیلی عجیب بود... زمونه ی بدی بود...

احساس می کرد که کسی اونو دوست نداره... هیچکدوم از دختر هایی که طرفشون رفت تحولیش نگرفتند... همه ازش فاصله می گرفتند. به خودش قول داده بود که اگه با یه دختر دوست بشم هرگز باهاش بدرفتاری نکنم... اگه از دستم ناراحت شد به هر ترتیبی که هست دلشو بدست بیارم... روز تولدش رو هرگز فراموش نکنم... باهاش بخندم و باهاش گریه کنم... و هرگز بخاطر کس دیگه رهایش نکنم.

به خودش قول داده بود که مرد بودن رو تمرین کند... برای اینکه یه مرد واقعی بشه... یه مرد جذاب و دوست داشتنی... کسی که حقوق زنها رو رعایت می کنه... کسی که با همه مردهای ایرانی که دیده بود فرق داشته باشه... می خواست یه مرد واقعی باشه با تمام مردانگی یی که یه مرد ممکنه داشته باشه... برای دوست دخترش  و برای تمام زنهایی که ممکنه یه روز باهاشون زندگی کنه. 

چند سالی گذشت ولی کسی به او توجهی نکرد... کسی نخواست که با او دوست بشه و سراغ هرکس هم که رفت دست رد رو سینه اش بود... کم کم داشت فکر می کرد که خانوما به اون خوبی  هم که فکر می کرد نیستند... گاهی فکر می کرد چه چیزی ممکنه یه دختر بخواد که یه پسر ۱۵ ساله که هنوز خلق و خوی بد مردای ایرانی رو نداره نتونه براش فراهم کنه؟

چند سالی بود که بالغ شده بود... نیاز جنسی هم فشار خودش رو میاورد... انگار روز به روز شدید تر میشد... احساس می کرد که مهر و محبت در دلش در اثر تجربه های بد عدم پذیرش دیگران داره ضغیف و ضعیف تر میشه... ولی نیاز جنسی در او فقط قوی و قویتر میشه... از روزی می ترسید که نیاز جنسی جای عاطفه رو در دلش بگیره دیگه داشت کم کم به تنهایی عادت می کرد... می دونست که از بین جمعیت اناث هم کسی که همدمش باشه پیدا نمیشه... فکر می کرد برق تنهایی توی چشماش می تونه هرکسی رو از غم دلش با خبر کنه... فقط کسی نیست که به این غم اهمیت بده.

اونچه که ازش می ترسید اتفاق افتاده بود... کم کم مهر و محبت در دلش خشکید و تنهایی میل غالب شد... ولی نیاز جنسی رهایش نکرد و هر روز بیشتر و بیشتر به او فشار میاورد...

یه روز که غیر قابل تحمل شد فریاد زد:

"من کی هستم؟"

با خود فکر می کرد: "من واقعا نیاز به یه زن یا دختر دارم؟ وقتی کسی نیست که منو دوست داشته باشه و من هم همه عواطفم رو از دست دادم آیا این قابل توجیهه که برای رفع نیاز جنسیم دنبال یک نفر بگردم؟ اگه قابل توجیه نیست پس این نیاز جنسی شدید در من چیکار می کنه؟"

کم کم شروع کرده بود از فاسد شدن زنها و دخترا حرف زدن...

دوستانش کم کم داشتن کشف می کردن که کجا میشه زن خراب پیدا کرد و چقدر پول لازمه... ولی برای او خیلی سخت بود که بره و  یه زنی رو که به اسم زن بدکاره معروفه بیاره و بهش پول بده از فکرش هم حالمش به هم می خورد و بالا میاورد... آدم وقتی جوونه خیلی ساده اس... خیلی پاکه ولی چاره دیگه ای هم نبود...

 دلش می خواست لذت جنسی رو تجربه کنه... می خواست احساس بالغ بودن بکنه... و بدونه که چه احساسی داره که آدم یه دختر رو تو بغلش بگیره... این احساس دوگانه داشت دیوونش می کرد...

با خودش می گفت: "اینهمه آدم پس چیکار می کنن؟ هیچکدوم یعنی مثل من تحت فشار نیستن؟ یا اینکه همشون سراغ زنهای بدکاره میرن؟ آیا از اینه مه آدم که توی این مملکت زندگی می کنن من تنها کسی هستم که نمی تونم نیاز جنسیم رو رفع کنم؟"

داشت فکر میکرد: "من که طالب لذت نبودم... این میل جنسی برای چی در وجود منه؟ من هیچوقت نخواستم که برای راحتیم نیازمند یکی دیگه بشم... پس چرا اینطوری شد؟ چرا دارم اینطوری زجر می کشم؟"

کم کم اعصابش داشت تحت فشار قرار میگرفت... نمی تونست حواسش رو به درس جمع کند... اگرچه تابستون بود ولی فکر آخر عاقبتش رو می کردم... احساس می کرد این فشار جنسی داره اونو از درون می پوسونه... حس می کرد که همه باور ها و عواطفش داره زیر این استرس  وفشار درونی از بین میره... و فقط خاکستر باقی می مونه...

کم کم دیگه فکر مرد بودن و مردانگی از سرش بیرون رفت... به یاد کسانی افتاد که از زنها سوء استفاده می کنن...

"آیا عاقبت همه ما مرد ها همینه؟"

روزهای سخت یکی یکی از پشت هم میومدن... هر روزی یه قسمت خیلی سخت داشت... این تمایل جنسی هر روز چند بار به شدت حمله  میکرد و هیچ راهی هم برای خاموش کردنش نبود... دنبال این بود که یه قرص و دارویی برای خاموش کردنش پیدا کند... اما از عواقبش ترسید.

دیگه لذت براش مهم نبود... فکر می کردتوانایی لذت بردن رو هم از دست داده است... فقط میخواست یه جوری از شر این مرض راحت بشه... مرضی که اونو  نیازمند کسانی کرده بود که نمی خواستنش.

فکر می کرد: "این زنا از من چه انتظاری دارن؟ دلشون میخواد که من و امثال من چه جور مردایی برای آینده شون بشیم؟ مردای فداکار و جوانمرد و وفادار؟"

فشار هر روز بیشتر و بیشتر میشد و او هر روز بیشتر و بیشتر از اونچه که خودش بخواد گرفتار شهوت دورنش شده بود. زیر آفتاب داغ تابستون به اینطرف و اونطرف می رفت... فریاد می زد: "ای خدا... ای خدا... چرا منو انقدر نیازمند آفریدی؟ من که از تو سکس نخواستم... لذت نخواستم... این مرض چیه که در وجود منه؟ مگه من چیکار کردم؟ من نه می تونم ازدواج کنم نه چیزی برای ارائه دادن دارم... نه می تونم یه دوست دختر داشته باشم... نه می تونم با زنای خراب بخوابم... مگه می چیکار کردم که اول جوونی باید انقدر سختی بکشم؟ مگه زندگی من چی داره که بخوام بخاطرش اینهمه فشار روانی رو تحمل کنم؟"

...؟؟؟
...؟؟؟
...؟؟؟

چرا... چرا... و هزار تا چرای دیگه... فریاد بعد از فریاد... کفر بعد از کفر... تمام مردا و زنای ایرانی رو نفرین کرد.. خانواده اش رو نفرین کرد... خدا رو نفرین کرد... از شدت خستگی یه گوشه ای ولو شد و به خواب رفت... نسیم خنکی میومد...

در چند دقیقه ای که خواب بود خواب زن زیبایی رو دید که بالهایی مثل فرشته ها داشت... گفت عزیزم از چی انقدر ناراحتی؟

گفت: "روزگارم رو ببین... همه چیزم رو از دست دادم... دیگه چیزی نمونده که بتونی ازم بگیری... بیا جونم رو بگیر و راحتم کن..."

دستش رو توی سینه اش کرد و قلبش رو زخمی و خون آلود بیرون کشید و گفت:  "بگیر و بده به همون خدایی که منو آفرید... بگو این پسر تنها حاضر نشد قلبش رو سیاه کنه بیا بگیر... امانتی رو پس بگیر... من دیگه توانایی نگهداریش رو ندارم..."

گفت: "اگه تو سینه ام بمونه اینم سیاه میشه مثل همه اونایی که سیاه شد و دیگه از تو هم خجالت می کشم... بگیر امانتیت رو و منو عفو کن..."

فرشته گفت: "من هرچی که بخوای بهت میدم..."

گفت: "دیگه چیزی نمونده که بخوام... فقط قلبمو از من بگیر..."

گفت: "من بهت لذت میدم..."

گفت: "اگه خیلی جوانمردی این مرض جنسی رو در من شفا بده... من هیچی نمی خوام... فقط منو شفا بده."

گریه می کرد و فرشته هم با او اشک می ریخت...

قلبش رو توی سینه اش گذاشت و دستش رو روی پیشونیش کشید...

گفت: "من مرضت رو شفا میدم ولی قلبت رو نمیتونم بگیرم..."

گفت: "اگر راست بگی تا آخر عمرم می پرستمت..."

دستش رو روی پیشونيش کشید...

خیلی آروم تمایل جنسیش فروکش کرد... احساس کرد که بعد از چند ماه بالاخره میتونه راحت و آروم بخوابه... احساس آرامش عمیقی کرد خیلی آروم به خواب رفت...

توی بیمارستان بود که از خواب بیدار شد... سه هفته تموم بیهوش بود... هربار که به هوش اومد فریادی می زد و دوباره از هوش می رفت... مدت زیادی هزیون می گفت و کمک می خواست... چند ماه تموم در افسردگی شدید گذشت... چند ماهی که با هیچکس حرف نزد... دارو های افسردگی همه چیز رو با خودش برد...

تمایل جنسی...

                              هویت...

                                                            رمق...

 

+نوشته شده در 08 اسفند 1388.(36بازدید )ساعت19:53توسط کامران | |

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.

ساعت هشت صبح.

من و اون تنها.

نشسته بود روی نيمکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.

سير نگاش کردم.

هيچ توجهی به دور و برش نداشت.

ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.

يه نقاشی منحصر به فرد.

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.

ديگه عادت کرده بودم.

ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود.

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.

من به همين تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.

حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.

هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.

ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود.

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.

ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.

بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی.

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد.

نمی تونستم.

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.

من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.

از خودم و غرورم بدم می اومد.

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.

بلند شدم و ايستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون.

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد.

طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقيق که نگاه کردم ديدمش.

خودش بود.

انگار تمام راه رو دويده بود.

داشت به من نگاه می کرد.

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود.

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم.

- درست مثل شما.

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.

- مثه اينکه بايد پياده بريم.

و پياده رفتيم ...

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.

 




+نوشته شده در 08 اسفند 1388.(35بازدید )ساعت19:49توسط کامران | |

nightmelody-com-0207.jpg

+نوشته شده در 08 اسفند 1388.(41بازدید )ساعت18:55توسط کامران | |

 

سلام.سلام به دوستاي گلم.گوشي شنواتروچشمي بيناتر از شما ها پيدا نكردم كه بتونم انقدر راحت حرفامو بهش بزنم.انتظار دارم دوستاي خوبي واسم باشيد.ميخوام تك تك حرفهاي نزدمو بهتون بزنم.من يه بار داغون شدم انگار قسمت شده يه بار ديگه هم داغون بشم.اونم به خاطر كسي كه منو به خاطر خودم نميخواست.ميخوام بهم بگيد.چرا به دنيا اومدم؟؟ چرا بزرگ شدم ؟؟ چرا عاشق شدم؟؟چرا شكستم؟؟ .........و هزار تا چراي ديگه . اما اينبار ميخوام بمونم .ميخوام اوني كه ميشكنه من نباشم .ميخوام محكم باشم.ميخوام............................................من ميتونم  نشكنم  پس نميشكنم.دوستتون دارم.دوستاي خوبم                                                 

+نوشته شده در 08 اسفند 1388.(38بازدید )ساعت18:55توسط کامران | |

 

 

مگه دوست داشتن گناهه ؟ مگه عشق ورزيدن گناهه؟ مگه محبت كردن گناهه؟ پس چرا بعضيا دوست داشتن رو جرم ميدونن و عاشق رو مجرم؟!

گناه عاشقا چيه؟ گناه اون دلى كه بى اختيارعاشق ميشه چيه؟ چرا آدما بايد بترسن از عاشق شدن از دوست داشتن؟

چرا بايد عشق رو مخفى كرد؟ چرا نبايد عشق رو به زبان آورد؟ دليل اين همه ترس چيه؟.........

تقصير من نيست كه ميخوام با تو باشم، تقصير دل من نيست كه فقط تو رو تو خودش جا داده، تقصير از

تو نيست كه اينقدر خواستنى شدنى واسه من، پس تقصير از كيه؟ اصلاً چرا من دارم دنبال مقصر

ميگردم؟ چرا خودمو گناهكار ميدانم، دليل اين همه عذاب وژدان رو نميفهمم. نميدانم چرا همش منتظر

يه اتفاق بدم نميدانم چرا همش مى ترسم نميدانم چرا همش از دست خودم دلخورم...

اى كاش با خودت با من روراست بودى، مگه هميشه نميگى: " راست بگو تا كمكت كنم ". من كه دلمو

زدم به دريا آبرومو گذاشتم زيرپا غرورم رو شكستم به خاطرت من كه گفتم از صميم قلبم دوستت دارم

گفتم كه تا آخرش باهاتم من كه صادقانه حرف دلمو زدم پس چرا زدى زير حرفت چرا كمكم نكردى چرا

 کمکم نکردی؟

چون تو باعث شدى شك كنم به تو به خودم . آره من شك كردم به كوچيكى قلب خودم به بزرگى قلب تو

به اينكه ، راستى مگه تو يك دل بيشتر دارى؟ وسعت دل تو چقدره؟مگه دل آدما بازيچه است مگه

ميشه به اين سرعت يكي رو دوست داشت و فرداش فراموشش كرد؟!

گيج و سر درگمم. از سادگى خودم متعجبم از اعتمادى كه به اين دنيا و آدمهاش دارم پشيمانم از صادق

بودن از يه رنگ بودن از جسارتى كه به خرج دادم و حرف دلم رو زدم پشيمانم....

نميدانم چرا با اين همه بى مهرى كه ازت ميبينم، با اينكه ميدونم من تنهام و تو دلت جاى ديگه است با

اينكه ميبينم پيشت جايى ندارم چرا هنوزم دوستت دارم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 17 بهمن 1388.(58بازدید )ساعت00:30توسط کامران | |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی

منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه

می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش

داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف

اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به

این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره

جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس

عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا

آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم

خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس

عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس

عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت

داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می

لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی

که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه

چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از

خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو

اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا

ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که

چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از

شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت

ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم

یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم

تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه

نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم

دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه

رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.

سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار

چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک

یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه

کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود

که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و

مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از

یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا

نمی کنند…

گرفته شده از لینک زیر:

http://www.radsms.com/?p=857#more-857

+نوشته شده در جمعه 04 مهر 1388.(56بازدید )ساعت004:توسط کامران | |